تبليغاتX
چرا عاشق شدم من؟
وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري

من ازعهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی, نه خالی ! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تورا دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تورا دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم باهم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تورا دوست دارم, تورا دوست دارم

 

 

اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

 اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

 اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

 اگه بگم بهونه ي هرنفسم تنها تويي

 اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

 اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم

 اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

 اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني

 ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟

 ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟

 ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟

 ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

 ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني

 بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

                                                           دوست دارم

 

وقتي كسي رو دوست داري  حاضري جون فداش كني

حاضري دنيا رو بدي  فقط يك بار نگاش كني

به خاطرش داد بزني  به خاطرش دروغ بگي

رو همه چيز خط بكشي  حتي رو برگه زندگي

وقتي كسي تو قلبته  حاضري دنيا بد باشه 

فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه

قيده تمومه دنيا رو به خاطره اون ميزني

خيلي چيزا رو ميشكني تا دله اونو نشكني

حاضري بگذري از دوستايه امروز و قديم

اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم

حاضري قلبه تو باشه پيشه چشايه اون گرو

فقط خدا نكرده اون يك وقت بهت نگه برو

حاضري حرفه قانون رو ساده بزاري زير پات

به حرفه اون گوش بديو به حرفه قلبه با وفات

وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

تولد دوبارته اسمشو وقتي ميبري

حاضري جونت رو بدي ، يه خار تويه دستشم نره

حتي يه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره

وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري

ديگه به چشمات نمياد اگر كه ثروتي داري

نزار كه از دستت بره اين گنجه خيلي قيمتي

 

 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 18:37 | لینک ثابت |


حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

باز سرنوشت وانتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

 باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم

مث عاشقای عالم

تا من و بفهمی آخر

تا دلت بسوزه کم کم

مث آیینه رو به روم

حس با تو بودن من

دارم از دست تو می رو

عاشقی کن من و نشکن

ای قشنگ ترین

بهانه زندگیم به من بگو

مهرو محبت را از كدامین چشمه

زیبایی گرفتی كه خارها را گل كردی و

دلها را عاشق خود و انوار كدامین ستاره ای

كه روشنایی چشمانت را از آن گرفته ای كه با

نگاهت شعله عشق را در جانم افروختی. صدایت

را از كدام مرغ خوش آوا گرفته ای كه طنین

آن مرهم همه زخم های من است. خوابم

میاد اما می ترسم كه بخوابم می ترسم

كه اگه بخوابم تو را درخواب

ببینم كه از من جدا

می شوی


این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهانه شون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفائیه

جرم تمامشون فقط لذت آشنائیه

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه ی حرف همه پر زدن و نموندنه

این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

این روزا جرم عاشقا شهر دل و فروختنه

چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه

نوشته شده توسط رضا در جمعه دوم دی 1390 ساعت 14:20 | لینک ثابت |

تواین بارون تنهایی، دارم میرم خداحافظ

باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر


باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی

upsara

پسری دختر را خیلی دوست داشت که توی یک CD فروشی کار میکرد

اما به دخترک درباره عشقش چیزی نمیگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یکCD میخرید.
فقط به خاطر صحبت کردن با اون....
بعد از یک ماه پسرک مرد.
وقتی دخترک به خونه اون رفت تا ازش خبر بگیره
مادر پسر گفت که اون مرده
و
دختر را به اتاق اون برد
دخترک دید که هیچ کدام از CD ها باز نشده.
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد.....
میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش را داخل جعبه های CDمیگذاشت و به پسر میداد.

از کسی که دوستش داری ساده نگذز

چون شاید هیچ وقت هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی....

و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.....


 

ای  شب از رویای تو رنگین شده

سینه ام از عطر تو سنگین شده

ای به روی من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

عشق دیگر نیست این ٬ این خیره گیست

چلچراغی در سکوت و تیره گیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست گر٬ جز درد خوشبختیم نیست

این دگر من نیستم ٬ من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای نفس هایت نسیم نیمه خواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر امیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی..


 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 13:21 | لینک ثابت |

عشق تلخ

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سـرم سـوداي جـامي بي زوال

پــرسـه اي آغـاز كـرديم در خيــال

دل بـه يــاد آورد ايــام  وصــال...

از جدايي يك،دو سالي ميگذشت

                             يك ، دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اوليـن ديـدار را

آن نظر بـازي ،آن اسـرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچـو رازي مبـهـم و سـربسـته بود

چون من از تكرار، او هم خسته بود


آمـد و هم آشـيــان شـد بـا مـن او

هـمنشـين و هم زبان شد با مـن او

خسته جان بودم كه جان شدبامن او

نـا تـوان بـود و تـوان شـد بـا مـن او...

دامنش شد خوابگاه خستگي...اين چنين آغاز شد دلبستگي...

واي از آن شـب زنـده داري تا سـحـر

واي از آن عمري كه با او شد به سـر

مست او بودم ز دنيا بي خـبـر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ... گفتگوها  بين  ما  آغاز شد...

گفتمش در عشـق پا برجـاسـت دل

گر گشـايي چشـم دل، زيباسـت دل

گر تو زورقمان شوي،درياست دل

                              بـي تـو شـام بـي فــرداسـت  دل...

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پـي عشق تو سرگـردان شده

گفـت: در عشـقت وفـادارم ، بدان

من تو را بس دوست ميدارم،بدان

شوق وصلت را به سر دارم،بدان

چون تويـي مخـمور خـمارم بـدان

با تو شادي ميشود غم هاي من

با تو زيـبـا ميشـود فـرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جـادوي رُخت افسـون شده

جزتوهر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيـبـايي ات مجنون شده

                              بر لبـم بگـذاشـت لب يعـني خـمـوش

طعم بوسه ازسرم برد عقل وهوش

در سـرم جـز عـشق او سـودا نبود

بهر كس جزاو در اين دل جا نبود

ديـده جـز بــر روي او بـيـنا نـبود

همچوعشق من،هيچ گل زيبا نبود

                                   خوبي  او  شهره آفاق  بود...

در نجـابـت  در نكـوهي پـاك بود

"روزگار"  اما  وفـا  با ما نـداشت

طـاقـت خوشـبخـتي ما  را نـداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مـرگ ما  پروا  نداشـت

                                   آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يـار مـا را از جـدايـي غــم نبـود

درغمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمـان خـود محـكم نبـود

سهم من از عشق جز ماتم نبـود

                                      با من ديوانه، پيمان ساده بست...

ساده هم آن عهد و پيمان راشكست

بي خـبر پيـمـان يـاري را گسسـت

اين خبر نـاگـاه پـشتـم را شكست

آن كـبـوتر عـاقـبـت از بـنـد رسـت

رفـت  و بـا دلدار ديگر عهد بسـت

باكه گويم اوكه هم خون من است

                                   خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد به اين وصل او قسمت نشد

ايـن گــدا مشـمـول آن رحـمـت نشـد

                                    آن طـلا حاصل به اين قـيمـت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چـنيـن تقـدير بد تـدبـيـر نيسـت

از غمش با دود و دم همدم شدم

بـاده نـوش غـصـه او مـن شـدم

                             مست و مخمور و خراب از غم شدم                           

ذره ذره آب  گشـتـم ، كـم شـدم

آخر آتـش زد  دل  ديـوانـه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

                            عشق من از من گذشتي ، خوش گـذر

بعد ازاين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم راتو بيرون كن ز سر

ديشب ازكف رفت،فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند


                                      بر من  و  بر  روزگارم  دل  نبند...

عاشقي را دير فهميدي چه سود؟؟!!
عـشق ديرين گسسته  تار  و پود...!!


گرچه آب رفته باز آيد به رود...ماهي بيچاره اما مرده بود...


بعد از اين هم آشيـانـت هر كـس است

باش با او..."ياد تو" ما را بـس است
 
نوشته شده توسط رضا در جمعه سوم تیر 1390 ساعت 18:26 | لینک ثابت |

دلم گرفت از این روزا

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری سپیده در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران



ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم :
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان ، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

مثل من همسفر غمها بودی

مثل من در انتظار یاری با وفا بودی

در آرزوی داشتن عشقی بی ریا بودی

حالا دیگر من تنها نیستم و تو همان یار باوفای منی

تو نیز دیگر تنها نیستی و تمام هستی منی


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم...

 

در چشمانت خیره شوم و بگویم دوستت دارم.

 

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

 

سر رو شونه هایت بگذارم از عشق تو از داشتن تو

 

اشک شوق ریزم.

 

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم

 

بوسه ی از سر عشق به تو تقدیم کنم

 

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

 

آری من تو را دوست دارم

 

نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 19:36 | لینک ثابت |

تنها آوازی بخوان

به رهی دیدم برگ خزان ،پژمرده ز بیداد زمان ،كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان ،در رهگذرش باد خزان ،چون پیك بلا بود

ای برگ ستمدیده پاییزی ،آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی ؟

روزی تو هم آغوش گلی بودی ،دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا،دلداده ی رسوا ،گویمت چرا فسرده ام ؟

در گل نه صفایی باشد نه وفایی ،جز ستم ز وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم ،در ره او من جان بفشاندم

تا شد نوگل گلشن و  زیب چمن

رفت آن گل من از دست ،با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم  ،وین پیكر بی جان

ای تازه گل گلشن ،پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان

 

آره باید تمـــــوم می شـد

ولــــــــــی دلتنگ دلـتنگم

دارم با خاطـــــــــــــرات تو

با رویای تو می جنـــــــگم

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو می گی یه روزی مال من می شی

اما موندنت محاله می دونم

تو می گی فرشته شیم بریم هوا

غصه ی ما تو باله می دونم

تو می گی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشمات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم حلاله می دونم

آره می ری نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

...یک روز کسی را دوست داری

! و روز بعد تنهایی

     به همین سادگی

او رفته است و همه چیز تمام شده است

مثل یک مهمانی که به آخر می رسد

و تو

 به حال خود رها میشوی.

چرا غمگینی ؟این رسم زندگیست

و تو نمی توانی آن را تغییر دهی

پس تنها آوازی بخوان

 این تنها کاریست که از دست تو بر می آید...

 این رسم زندگی ست

 

تنها آوازی بخوان

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 20:56 | لینک ثابت |

هیچکس کنارم نبود جز خیال تو...

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

«پیشانی ام»،

سجده گاه لب هایت؛

«چشمانم»،

میعادگاه قدم هایت؛

«دستانم»،

تکیه گاه خستگیهایت؛

و «قلبم»،

حریم دلتنگیهایت؛

تمامی اینها،

ارزانی «نیم نگاهت»!

کاش صدایم در میان هیاهوی هستی به تو برسد .

کاش تپش های بی قرار قلبم را در این توفان و در این ازدحام ، حس کنی

دلم چه کودکانه بهانه ات را می گیرد 

با چه چیز آرامش کنم ؟

که هر صبح ، نسیم عشق ، بوی تو را برایش به ارمغان می آورد و هوایی اش می کند

دلتنگ تو ام ...

دلتنگ شنیدن کلامی از تو

روی آن شیشه تب دار تو را ها کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

دلتنگ درک نگاهت

و کاش تو .. .

تویی که میپرستمت

                          تنهایی ام را باور کنی

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 18:47 | لینک ثابت |

منم دل تنگم اما...


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم.
بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.
پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم، و در مردن است که حیات ابدی می یابیم


آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها كه بدي هيچ كس را باور
ندارند. همان ها كه براي همه
لبخند
دارند. همان ها كه هميشه هستند،
براي همه هستند.
آدمهاي ساده را
بايد مثل يك تابلوي نقاشي
ساعتها تماشا كرد؛
عمرشان كوتاه است.
بسكه هر كسي از راه مي رسد
يا ازشان سوءاستفاده مي كند يا
زمينشان ميزند
يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.
آدم هاي ساده را دوست دارم.
بوي ناب
“آدم” مي دهند

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 18:54 | لینک ثابت |

بارانیم امشب

می خواهم زندگی ام را به پای ثانیه های با تو بودن بریزم٬

اما ثانیه ها هم در تپش لحظه ها مرده اند.

وقتی قاصدکها قدم به ایوان دلم می گذارند٬

عطر وجودت همه جا را پر می کند و دلم هوای تو را می کند.

یک روز سر به بیابان خواهم گذاشت٬

دیگر کسی نخواهد بود تا صدای دلتنگی ام را بشنود.

آن روز دیگر نه غصه خواهد بود و نه اشکی.

ما با هم سبز خواهیم شد در کویر عشق

لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم 

تا بخوانی وبفهمی چقدر جایت خالیست

تا بدانی نبودنت آزارم میدهد...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...

لمس کن این با تو نبودن ها را...

لمس کن لحظه های تنهاییم را...


کاش باران ببارد دلم تنگ باران است بارانی که بشوید راه را بشوید دل بشوید چشم ... .

کاش باران بودی ... کاش !

کاش باران می بارید آنوقت من و تو زیر چتر هم تا صبح کنار سکوت آسمان می ماندیم

ولی این کاش ها تموم شدنی نیست ...

کاش روزی می آمد که این باران بهانه ی دیدار دوباره مان شود

کاش روزی می آمد تا رعد و برق زندگی معنی با تو بودن را توی نگاهم برق می زد و قریاد می کشید

کاش روزی می آمد تا دلیل تمام ای کاش ها را زیر همان چتر از تو می پرسیدم

کاش قلب ها در چهره ها پیدا بود ...

کاش در خیال من در دفتر روزگار چو آفتاب تک ستاره می شدی

کاش می فهمیدی که تو باران بودی کاش می دانستی که سکوتت تلخ است آه این دیوار است ...

کاش می فهمیدی که شبی قلب مرا باران بود

کاش میان من و تو هیچ پلی نبود

تا برایت از درد می گفتم

کاش آخرین برگ سفر نامه ی باران زمین چرکین نبود ...

کاش هوا بارانی می شد تا خاطراتم را پاک می کرد ...

آنوقت دوباره روئیدن را یاد می گرفتم ...

 

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ساعت 20:2 | لینک ثابت |

دلم تنگه برات

به  سینه ی می زندم سر،دلي كه كرده هوايت

دلي كه كرده هواي كرشمه  هاي صدايت

 

نه يوسفم،نه سياوش،به نفس كشتن و پرهيز

كه اورد دلم اي دوست!تاب وسوسه هايت

 

تو را ز جر گه ي انبوه خاطرا ت قديمي

برون كشيده ام و دل نهاده ام به صفايت

 

تو سخت و دير به دست امدي مرا و عجب نيست

نمي كنم  اگر اي دوست!سهل و ساده رهايت

 

گره به کار من افتاده است  از غم غربت

كجاست چابكي دست هاي عقده گشايت؟

 

به كبر شعر مبينم كه تكيه داده به افلاك

به خاكساري دل بين كه اوفتاده به پايت

 

«دلم گرفته برايت » زبان ساده ي عشق ست

سليس و ساده بگويم: «دلم گرفته برايت »


عکسزندگی زیبا است ولی بدون غرور بدون تکبر باشه


 

 
نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 20:45 | لینک ثابت |

 
................................